تبلیغات
stillman - مطالب فروردین 1390

پایان دنیا در زمان ۲۱ مه۲۰۱۲

سه شنبه 16 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

“هارولد کامبینگ” کشیش شهر اوکلند واقع در ایالت کالیفرنیا آمریکا در یک پیشگویی عجیب مدعی شد: روز ۲۰ مه سال ۲۰۱۱ جهان به پایان می رسد البته جالب اینکه این بار حتی ساعت دقیق این واقعه مشخص شده که ساعت شش بعد از ظهر می باشد! …

این کشیش آمریکایی در سخنان مضحک خود گفت: روز حساب نزدیک است. ای مردم دنیا! من درباره جام جهانی و یا روز ازدواج و یا فارغ التحصیلی از دانشگاه صحبت نمی کنم بلکه از قیامتی می گویم که خدا وعده داده و زلزله ژاپن یکی از همان نشانه هاست. ای مردم در صور بدمید! و همه را از قیامت و روز حساب با خبر کنید!

نکته جالبتر از تعیین ساعت مشخص برای روز قیامت این است که این کشیش تعداد بهشتیان و جهنمیان را نیز محاسبه کرده و به گفته ی او فقط ۲% از انسانها به بهشت صعود می کنند و ماباقی جهنمیند!

گفتنی است، از منظر اسلام، پاداش و یا عقاب کارها در روز قیامت، و ورود به بهشت یا جهنم، جزء مسلمات حتمی است که تمام انبیاء نیز آن را گفته‌اند و از این نظر اختلافی میان انبیاء نیست.

بزرگان دینی معتقدند حتی بعضی از حقایق روز قیامت مانند زمان دقیق آن را پیامبر اسلام(ص) هم نمی‌دانند، چرا که این امور جزء علوم خاص خداست.

قیامت یعنی‌ برخاستن‌ انسان‌ از خاک‌ و حضور در عالم‌ پس‌ از مرگ‌.

نام های قیامت عبارتند از: الواقعة، الراجفة، الطامة، الصاخة، الحاقة، یوم الفصل، یوم الندم، یوم النشور، یوم الحق، یوم المسألة، یوم الفراق، یوم الحساب، یوم الحکم، یوم العذاب، یوم المحاسبة و یوم التلاق و یوم الحسرة …

از جمع آیات قرآن بدست می آید که مدت زمان قیامت طولانی است.

زمان دقیق قیامت و این که در چه زمانی اتفاق می افتد معلوم نیست اما در آیات و روایات شواهد و علاماتی برای زمان وقوع آن ذکر شده است که به سه دسته تقسیم می شوند:

الف – حوادثی که قبل از پایان جهان محقق می‏گردد.

ب – حوادثی که در آستانۀ پایان جهان پدیدار می‏شود.

ج – حوادثی که در آغاز رستاخیر و بازگشت به حیات مجدد ایجاد می‏شود.

همچنین انسان پس از مرگ وارد عالم قیامت نمی شود، بلکه به عالم برزخ وارد می شود. منظور از عالم برزخ، جهانی است که میان دنیا و عالم آخرت قرار دارد، یعنی هنگامی که روح از بدن جدا می شود، پیش از آن که بار دیگر در قیامت به بدن اصلی باز گردد، در عالم برزخ بسر می برد.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


جهنم بی‌کران

سه شنبه 16 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

یک شهر کوچک، جهنمی بی‌کران است.

- ضرب‌المثل آرژانتینی

نویسنده: گیلرمو مارتینز

مترجم: پویا کرم‌بخش

معمولاً، وقتی که مغازه‌ی خواربار فروشی خالی است و تنها چیزی که آدم می‌شنود وز وز مگس‌هاست، به آن مرد جوانی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت اسم‌اش را نفهمیدم و دیگر هیچ کس در شهر از او یاد نکرد. به دلایلی که نمی‌توانم توضیح دهم، همیشه او را همان‌طوری که اولین بار دیدم‌اش به خاطر می‌آورم: لباس‌های خاکی، ریش وزوزی، و به‌خصوص موهای بلند آشفته که تقریباً چشمان‌اش را می‌پوشاند. اوایل بهار بود، برای همین، وقتی که به مغازه آمد فکر کردم برای چادرزنی در جنوب آمده است. چند قوطی غذا و مقداری قهوه خرید؛ زمانی که صورت‌حساب‌اش را جمع می‌زدم، به تصویرش در آینه نگاه کرد، موهای روی پیشانی‌اش را کنار زد، و از من پرسید که آیا در شهر آرایشگر هست یا نه.

آن روزها دو آرایشگر در پوئنته وی‌یخو بود. الان می‌فهمم که اگر او به مغازه‌ی ملکور پیر می‌رفت، ممکن بود هیچ‌وقت «زن فرانسوی» را ملاقات نکند، و هیچ کس در مورد آن‌ها شایعه‌سازی نمی‌کرد. اما جای ملکور آن سر شهر بود، و من هیچ دلیلی برای پیش‌بینی آن‌چه اتفاق افتاد، نداشتم.

واقعیت این است که او را به مغازه‌ی سروینو فرستادم، و ظاهراً وقتی که سروینو موهایش را کوتاه می‌کرده «زن فرانسوی» ظاهر شده است. و «زن فرانسوی» مثل همه‌ی مردها، پسر را هم برانداز کرده است. و همان وقت آن جریان لعنتی شروع شد، چرا که پسر در شهر ماند و ما همه به یک چیز فکر کردیم: که او به خاطر «زن فرانسوی» ماند.

هنوز یک سال از جاگیر شدن سروینو و زن‌اش در پوئنته وی‌یخو نگذشته بود، و خیلی کم در مورد آن‌ها می‌دانستیم. همان‌طوری که همه‌ی شهر با عصبانیت می‌گفتند، آن‌ها با هیچ کس معاشرت نمی‌کردند. واقعیت‌اش این است که در مورد سروینوی بیچاره قضیه بیش‌تر به‌خاطر خجالتی بودن‌اش بود، اما «زن فرانسوی»، کاملاً به چشم می‌آمد. آن‌ها تابستان قبل، اول فصل، از شهر بزرگ آمده بودند، و وقتی که سروینو آرایشگاه‌اش را باز کرد یادم هست که با خود فکر کردم به زودی «ملکور پیر» را کنار می‌زند، چون دیپلم آرایشگری داشت، جایزه‌ای در مسابقه‌ی کوتاه کردن موی نظامی برده بود، و یک جفت ماشین اصلاح، یک سشوار، و یک صندلی چرخان داشت، و به سرت عصاره‌ی گیاهی می‌زد و اگر به موقع جلویش را نمی‌گرفتی حتا لوسیون هم به‌ات می‌زد. به علاوه، همیشه در مغازه‌ی سروینو آخرین مجله‌ی ورزشی در قفسه بود. و بالاتر از همه، «زن فرانسوی» آن‌جا بود. در واقع من هیچ وقت نفهمیدم چرا مردم او را «زن فرانسوی» می‌نامند و هیچ وقت هم سعی نکردم بفهمم – از این‌که بفهمم «زن فرانسوی» برای مثال، در باهایا بلانکا یا، حتا بدتر، در شهر کوچکی مثل این یکی به دنیا آمده است، مأیوس می‌شدم. حقیقت هر چه بود، واقعیت این است که من زنی مثل او ندیده بودم. شاید مسأله‌ی خیلی ساده فقط این بود که کرسِت نمی‌پوشید: حتا در زمستان می‌توانستی ببینی که هیچ چیزی زیر پلوورش نپوشیده است. یا شاید به دلیل عادت نیمه برهنه پیدا شدن‌اش در آرایشگاه و آرایش کردن‌اش روبه‌روی آینه، جلوی چشم همه، بود. اما این نبود. در مورد زن فرانسوی چیزی آزاردهنده‌تر از بدن‌اش، که هیچ وقت داخل لباس راحت به نظر نمی‌رسید، وجود داشت، که حتا از انحنای پایین خطوط گردن‌اش هم ناراحت کننده‌تر بود. بااقتدار توی چشمان‌ات زل می‌زد تا وقتی که نگاه‌ات را پایین می‌انداختی. چشمان‌اش پر از وسوسه بود، پر از وعده، اما هم‌چنین برقی از تمسخر هم داشت، انگار می‌خواست آزمایش‌ات کند، در حالی که از قبل می‌دانسته هیچ وقت این مبارزه را قبول نمی‌کنی، انگار که از قبل برایش مشخص شده بوده که هیچ کس در شهر در حد و اندازه‌ی استانداردهای ماجراجویانه‌اش نیست. با چشمان‌اش ما را تحریک می‌کرد، و با تحقیر، باز هم با چشمان‌اش، از ما می‌گذشت.

و همه‌ی این‌ها جلوی چشم سروینو بود، که به نظر می‌آمد متوجه چیزی نمی‌شد، در سکوت روی پشت گردن ما خم می‌شد، و گاه گاه در هوا قیچی می‌زد.

اُه، بله، «زن فرانسوی» در ابتدا بهترین تبلیغ سروینو بود، و در ماه‌های اول آرایشگاه‌اش حسابی شلوغ بود. اما من در مورد ملکور اشتباه کرده بودم. پیرمرد احمق نبود، و به مرور شروع کرد به برگرداندن مشتریان‌اش. به شیوه‌هایی توانست چند مجله‌ی پورن گیر بیاورد، که ارتش در آن روزها ممنوع کرده بود، و بعد، در طی جام جهانی، تمام پس‌اندازش را جمع کرد و یک تلویزیون رنگی، اولین تلویزیون رنگی شهر را، خرید. سپس شروع کرد، به هر کس که گوش می‌داد، گفتن این‌که در پوئنته وی‌یخو یک و تنها یک آرایشگاه برای مردان هست؛ مغازه‌ی سروینو برای مخنث[ابنه‌ای، اوا]ها است.

اگر چه، حدس من این است که اگر تعداد زیادی به آرایشگاه ملکور برگشتند، باز هم به خاطر «زن فرانسوی» بود؛ مردان کمی می‌توانند تمسخر و تحقیر توسط یک زن را برای مدت طولانی تحمل کنند.

همان‌طور که می‌گفتم، مرد جوان در شهر ماند. در حومه‌ی شهر، پشت تپه‌ماهورها، نه چندان دور از خانه‌ی بیوه‌ی اسپینوزا، چادر زد. خیلی دیر به دیر به مغازه‌ی خواربار فروشی می‌آمد؛ هر وقت می‌آمد، برای یک مدت طولانی، برای دو هفته یا یک ماه، خرید می‌کرد، اما هر روز به آرایشگاه می‌رفت.

و از آن‌جایی که سخت می‌شد باور کرد فقط برای خواندن مجله‌ی ورزشی آن‌جا می‌رود، مردم شروع کردند به دل‌سوزی برای سروینو. در ابتدا همه برایش ناراحت بودند. واقعیت این است که برای سروینو تأسف خوردن سخت نبود: او سیمای یک فرشته و لبخندی آرام داشت، همان‌طور که افراد خجالتی معمولاً دارند. مرد کم‌حرفی بود، و بعضی وقت‌ها به نظر می‌آمد در یک دنیای پیچیده و دوردست گم می‌شود؛ چشمان‌اش در فضا می‌گشت و برای مدتی طولانی، در حالی که تیغ ریش‌تراش‌اش را تیز می‌کرد یا به طور بی‌پایانی قیچی می‌زد، می‌ایستاد، برای همین باید سرفه می‌کردی تا دوباره به دنیای واقعی برش گردانی. یکی دوبار، مچ‌اش را در آینه گرفتم، در سکوت به «زن فرانسوی» خیره شده بود، گویی خودش هم باور نداشت که چنان زنی همسرش است. و آن نگاه خیره‌ی مخصوص، که جای شکی باقی نمی‌گذاشت، ما را از ترحم لبریز می‌کرد.

از سوی دیگر، برای ما همان‌قدر آسان بود که «زن فرانسوی» را مقصر بدانیم، بالاتر از همه به خاطر زنان متأهل و پیر دختران در جست‌وجوی شوهرِ شهر، که از همان ابتدا، جنبشی عمومی علیه خطوط گردن رعب‌آورش به راه انداخته بودند. اما مردان زیادی هم از «زن فرانسوی» احساس کینه به دل داشتند، به‌خصوص آن‌هایی که، مانند نیلسن ، به عنوان دخترکُش‌های پوئنته وی‌یخو شهرتی به هم زده بودند، مردانی که عادت به نادیده گرفته شدن، و از آن هم کم‌تر تحقیر شدن، توسط یک زن نداشتند.

یا به دلیل این‌که جام جهانی تمام شده بود و چیزی برای صحبت باقی نمانده بود یا چون در شهر قحطی شایعه بود، همه‌ی مکالمات به مرور معطوف به اتفاقات مربوط به «زن فرانسوی» و مرد جوان‌اش می‌شد. از پشت دخل، تفسیرهای یکسانی را بارها و بارها می‌شنیدم؛ آن‌چه نیلسن یک شب در ساحل دیده بود (شب سردی بوده و با این حال آن دو لخت شده بودند و مطمئناً مواد مصرف کرده بودند، چون کاری کرده بودند که نیلسن حاضر به توصیف‌اش نبود، حتا وقتی که هیچ زنی دور و بر نبود؛ آن‌چه بیوه‌ی اسپینوزا گفته بود (که از پنجره‌اش همیشه می‌توانسته صدای خنده و ناله‌های شهوانی را از چادر پسر بشنود، بی‌شک صدای دو بدن که در هم می‌پیچیدند)؛ آن‌چه ارشد ویدال‌ها برای ما تعریف کرد (که درست در آرایشگاه، درست جلوی او و سروینو …). کی می‌داند چقدر از شایعات حقیقت داشت.

یک روز متوجه شدیم که پسر و «زن فرانسوی» غیب‌شان زده است. منظور این است که دیگر پسر آن اطراف دیده نمی‌شد، و هیچ کس «زن فرانسوی» را ندیده بود، نه در آرایشگاه و نه در ساحل که دوست داشت برای پیاده‌روی به آن‌جا برود. اولین چیزی که به ذهن همه‌مان رسید این بود که آن‌ها با هم فرار کرده‌اند، و شاید چون فرار کردن همیشه طنین رومانتیکی دارد، یا چون اغواگرِ خطرناک از دم دست دور شده بود، به نظر می‌آمد زنان تصمیم گرفته بودند «زن فرانسوی» را برای این موضوع ببخشند. می‌گفتند واضح بوده که مشکلی در ازدواج وجود داشته است. سروینو برای او زیادی پیر بوده و پسر هم خیلی خوش‌تیپ بوده است… و با خنده‌هایی یواشکی اعتراف می‌کردند که ممکن بوده آن‌ها هم همین کار را بکنند.

یک بعد از ظهر، که دوباره درباره‌ی موضوع بحث می‌شد، بیوه‌ی اسپینوزا، که اتفاقاً در خواربارفروشی بود، با صدایی اسرارآمیز گفت که به نظرش چیز خیلی بدتری اتفاق افتاده است؛ همان‌طور که همه می‌دانستیم، پسر چادرش را نزدیک خانه‌ی او بر پا کرده بود، و اگر چه او مثل بقیه‌ی ما، چند روزی بود که پسر را ندیده بود، اما چادر پسر هنوز آن‌جا بود و این به نظرش خیلی عجیب بود – او واژه‌ی «خیلی عجیب» را تکرار کرد – که آن‌ها چادر را با خود نبرده‌اند. یکی گفت که شاید باید پلیس را در جریان قرار داد، و سپس بیوه زیر لب گفت که شاید مناسب باشد که سروینو هم زیر نظر گرفته شود. یادم هست که عصبانی شدم و با این حال نمی‌دانستم چه عکس‌العملی نشان دهم: قانون من این است که هیچ وقت با مشتری بحث نکنم. با صدای ضعیفی شروع کردم به گفتن این‌که کسی نباید بدون مدرک متهم شود و این‌که به نظر من غیر ممکن است که سروینو، که کسی مثل سروینو… اما بیوه پرید وسط حرف‌ام: این حقیقتی پذیرفته شده بود که افراد خجالتی، افراد درون‌گرا، وقتی خیلی تحت فشار قرار گیرند می‌توانند خیلی خطرناک باشند.

صحبت هم‌چنان بین ما در جریان بود که سروینو دم در ظاهر شد.

سکوت عمیقی حکم‌فرما بود؛ احتمالاً متوجه شده بود که داشتیم در مورد او صحبت می‌کردیم، چون همه پایین یا اطراف را نگاه می‌کردند. دیدم که سرخ شد، و بیش از همیشه، به نظرم مثل کودک بی‌پناهی آمد که هیچ وقت تلاش نکرده بزرگ شود. وقتی که لیست مایحتاج‌اش را به من داد، متوجه شدم که مقدار کمی میوه در لیست‌اش هست و ماست هم نخواسته است. وقتی که داشت حساب می‌کرد، بیوه بی‌مقدمه از او در مورد «زن فرانسوی» پرسید. سروینو بار دیگر سرخ شد، این بار کم‌تر، انگار که از این همه توجه احساس افتخار می‌کرد. گفت که زن‌اش به شهر رفته تا از پدرش، که خیلی مریض است، مراقبت کند، اما به زودی بر می‌گردد، شاید در عرض یک هفته. در حینی که او صحبت می‌کرد، حالت غریبی، که اول برایم سخت بود تفسیر کنم، بر چهره‌ی اطرافیان‌ام نقش بست: ناامیدی. و تا سروینو پایش را بیرون گذاشت بیوه حملات‌اش را از سر گرفت. بیوه گفت که گول این مزخرفات را نمی‌خورد؛ ما دیگر آن زن بیچاره را نخواهیم دید. و با صدایی آهسته تأکید کرد که جنایتی در پوئنته وی‌یخو رخ داده است، و هر کس می‌تواند قربانی بعدی باشد.

یک هفته گذشت، بعد یک ماه تمام، و «زن فرانسوی» برنگشت. پسر هم دیگر دیده نشد. بچه‌های شهر شروع کردند به استفاده از چادر او برای بازی گاوچران و سرخ‌پوست، و پوئنته وی‌یخو به دو اردوگاه تقسیم شد: آن‌ها که متقاعد شده بودند که سروینو جانی است و آن‌ها که معتقد بودند «زن فرانسوی» باز خواهد گشت – و ما کم‌تر و کم‌تر می‌شدیم. می‌شد شنید که مردم می‌گویند سروینو وقتی داشته موهای پسر را اصلاح می‌کرده سرش را با تیغ بریده است، و مادران فرزندان‌شان را از بازی کردن در خیابان جلوی آرایشگاه منع می‌کردند و به شوهران‌شان التماس می‌کردند که دوباره پیش ملکور برگردند. اگر چه ممکن است عجیب به نظر برسد، اما سروینو مشتریان‌اش را از دست نداد: پسران شهر هم‌دیگر را به مبارزه می‌طلبیدند که بروند و روی صندلیِ مرگِ آرایشگاه بنشینند و یک اصلاح با تیغ بخواهند، و این نشان مردانگی شد که یک نفر موهایش را رو به بالا شانه کند و اسپری بزند.

وقتی که در مورد «زن فرانسوی» خبر می‌گرفتیم، سروینو همان داستان پدرزن بیمارش را تکرار می‌کرد، که دیگر باورپذیر نمی‌نمود. مردم دیگر با او سلام و احوال‌پرسی نمی‌کردند، و شنیدم که بیوه‌ی اسپینوزا به بازرس پلیس گفته که سروینو باید دستگیر شود. اما بازرس جواب داده بود که تا وقتی اجساد پیدا نشوند، کاری نمی‌توان انجام داد.

مردم شهر شروع به حدس زدن در مورد اجساد کردند: بعضی می‌گفتند سروینو آن‌ها را زیر پاسیواش خاک کرده است. دیگران می‌گفتند آن‌ها را قطعه قطعه کرده و به دریا انداخته است. و به مرور، در تخیل مردم شهر، سروینو تبدیل به هیولا شد.

در خواربارفروشی، در اثر شنیدن مکرر این صحبت‌ها، دچار یک ترس موهوم شدم، پیش‌آگاهی از این‌که در این مباحثات بی‌پایان، چیزی مهیب در حال شکل‌گیری است. در این بین، به نظر می‌رسید بیوه‌ی اسپینوزا عقل‌اش را از دست داده است. دور می‌زد و در همه جا، مسلح به یک بیلچه‌ی بچه‌گانه‌ی احمقانه، زمین را سوراخ می‌کرد، و با صدایی بلند فریاد می‌زد که تا وقتی اجساد را پیدا نکند، از پای نمی‌نشیند.

و یک روز آن‌ها را پیدا کرد.

بعدازظهری در اوایل نوامبر بود. بیوه به مغازه آمد و از من پرسید که آیا بیل دارم، و بعد، با صدای بلند طوری که همه بشنوند، گفت که بازرس او را برای پیدا کردن بیل و داوطلب جهت حفاری در تپه‌ماهورهای پشت پل فرستاده است. بعد در حالی که لغت‌ها را یکی یکی به آرامی بیرون بیان می‌کرد، گفت آن‌جا بوده که، با چشمان خودش، دیده یک سگ در حال خوردن دست یک انسان است. رعشه‌ای در ستون فقرات‌ام دوید؛ ناگهان همه چیز واقعیت پیدا کرد. در حینی که داشتم دنبال بیل‌ها می‌گشتم، و وقتی که در مغازه را قفل می‌کردم، مکالمه‌ی وحشتناک را، بدون این‌که کاملاً باور کنم، هم‌چنان می‌شنیدم: «سگ»، «جسد»، «دست انسان».

بیوه با افتخار در جلو رژه می‌رفت. من در حالی که بیل‌ها را حمل می‌کردم، پشت سر بقیه راه می‌رفتم. به دیگران نگاه کردم و چهره‌های همیشگی را دیدم، مردمی که برای خرید پاستا و چای به مغازه می‌آمدند. به اطراف‌ام نگاه می‌کردم و چیزی تغییر نکرده بود، نه وزش ناگهانی باد، نه سکوت نامنتظره. بعدازظهری مثل بقیه بود، در آن ساعتِ بطالتی که آدم از خواب بیدار می‌شود. پایین ما، خانه‌ها در خطی که تا بی‌نهایت پایین می‌رفت ایستاده بودند، و دریا، در دوردست، اهلی و بی‌آزار به نظر می‌رسید. برای یک لحظه، فکر کردم که خصوصیت دیرباوری‌ام را درک کرده‌ام. چون چیزی مثل این نمی‌توانست این‌جا رخ دهد، نه در پوئنته وی‌یخو.

زمانی که به تپه‌ماهورها رسیدیم، بازرس هنوز چیزی پیدا نکرده بود. داشت با سینه‌ی برهنه زمین را می‌کند و بیل‌اش بی‌وقفه بالا می‌رفت و پایین می‌آمد. او حرکت نامفهومی انجام داد، و من بیل‌ها را دادم و مال خودم را در نقطه‌ای که به نظر امن‌ترین جا می‌رسید، فرو کردم. برای مدتی، تنها صدا، صدای تِپ تِپ خشک فلز بود که بر ماسه فرود می‌آمد. کم کم احساس ترس‌ام از بیل از بین می‌رفت و فکر می‌کردم که شاید بیوه اشتباه کرده است، که شاید آن‌چه برای ما تعریف کرده واقعیت نداشته است، که صدای پارس خشمناکی شنیدیم. همان سگی بود که بیوه قبلاً دیده بود، یک موجود نحیف بیچاره که نومیدانه دایره‌وار دور ما می‌دوید. بازرس تلاش کرد با پرتاب کلوخ فراری‌اش دهد، اما او دوباره و دوباره بازگشت، و یک بار هم به نظر رسید که تقریباً به سمت گردن بازرس پرید. و آن‌گاه فهمیدیم که آن‌جا دقیقاً همان مکان است. بازرس دوباره شروع به کندن زمین کرد، سریع‌تر و سریع‌تر؛ آشفتگی‌اش مسری بود، بیل‌ها هم‌صدا به حرکت در آمدند، و ناگهان بازرس فریاد زد که به چیزی برخورده است. اندکی بیش‌تر حفر کرد و اولین جسد پیدا شد.

دیگران به زحمت نگاهی به آن انداختند و برای پیدا کردن «زن فرانسوی»، با شور و حرارت، به سراغ بیل‌هایشان برگشتند، اما من بالای سر جسد رفتم و خودم را مجبور کردم از نزدیک ببینم‌اش. بین چشم‌های مملو از ماسه‌اش حفره‌ی سیاهی بود. آن جسد، پسر نبود.

من برگشتم تا به بازرس خبر دهم، اما مثل این بود که پا به یک کابوس گذاشته بودم: همه داشتند جسد بیرون می‌آوردند. مانند این بود که اجساد از زمین جوانه می‌زدند. هر بار که یک بیل در زمین فرو می‌رفت، یک سر به بیرون قل می‌خورد یا یک بالاتنه‌ی کج و معوج آشکار می‌شد. هر جا که نگاه می‌کردی، جسد بود و جسد، و جمجمه بود و جمجمه.

وحشت باعث شد من به این طرف و آن طرف چرخ بخورم؛ نمی‌توانستم فکر کنم، نمی‌توانستم درک کنم، تا این‌که یک کمر سوراخ سوراخ از گلوله، و دورتر، یک سرِ چشم‌بند خورده دیدم. آن وقت فهمیدم که اوضاع از چه قرار بود. به بازرس نگاه کردم و دیدم که او نیز فهمیده است، و به ما دستور داد که همان‌جا که هستیم بمانیم، تکان نخوریم، و به شهر برگشت، تا دستورات را دریافت کند.

از آن زمانی که گذشت تا او برگردد، فقط پارس بی‌وقفه‌ی سگ را به یاد دارم، و بوی مرگ، و چهره‌ی بیوه را که با بیلچه‌ی بچه‌گانه‌اش بین اجساد می‌گشت، آن‌ها را جابه‌جا می‌کرد، و سرِ ما فریاد می‌کشید که ادامه دهیم، چون هنوز «زن فرانسوی» پیدا نشده بود. وقتی بازرس برگشت، قامت‌اش راست و شق و رق بود، مانند کسی که آماده‌ی دادن دستور است.

جلوی ما ایستاد و به ما گفت که اجساد را دوباره، همان‌طور که پیدایشان کرده بودیم، خاک کنیم. ما سراغ بیل‌هایمان برگشتیم، کسی جرأت نداشت نطق بکشد.

وقتی که ماسه اجساد را می‌پوشاند، از خودم پرسیدم که شاید پسر هم این‌جا باشد. سگ، مثل دیوانه‌ها، پارس می‌کرد و بالا و پایین می‌پرید. سپس دیدیم که بازرس یک زانو را بر زمین زده و اسلحه‌اش را در دست گرفت. یک تیر شلیک کرد. سگ مرده بر زمین افتاد. بازرس در حالی که هنوز اسلحه را نگه داشته بود، دو گام برداشت و با لگد جسد سگ را جلو انداخت، تا ما آن را هم خاک کنیم. پیش از برگشتن به شهر، به ما دستور داد در مورد چیزی که دیده بودیم با هیچ کس صحبت نکنیم، و نفر به نفر، اسم تمام کسانی را که آن‌جا بودند، یادداشت کرد.

چند روز بعد «زن فرانسوی» بازگشت: پدرش کاملاً بهبود یافته بود. ما دیگر هیچ وقت از پسر یاد نکردیم. چادر با شروع فصل تعطیلات دزدیده شده بود.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


هنگامی که تصمیم به طراحی دکوراسیون خانه دارید ، به احتمال زیاد روش های مختلفی را پیش می گیرید. ممکن است اشیا و رنگ های ساده ای را انتخاب کنید یا از الگوها و زمینه های جذاب و با شکوه برای دکوراسیون خانه خود استفاده کنید.با این حال ، رنگ ، عنصر قدرتمندی در دکوراسیون داخلی است که می تواند بسیار الهام بخش باشد و برای فضایی ساده و معمولی حال وهوایی ویژه و جلوه ای جذاب ایجاد کند.به ویژه هنگامی که از رنگ ها در دکوراسیون داخلی و خارجی خانه استفاده می شود . روان شناسی رنگ ، راه بسیار خوبی برای ایجاد یک خانه سالم و زیباست . در اینجا۲۰ راه برای استفاده از روان شناسی رنگ ها در دکوراسیون خانه به شما معرفی می شود.

۱- ایجاد توهم در فضا با رنگ های روشن : اگر می خواهید خانه شما از آنچه واقعا هست بزرگتر به نظر برسد توصیه می کنیم از رنگ های روشن و پرجنب و جوش مثل زرد و پوست تخم مرغی برای وسعت بخشیدن به فضای داخلی وخارجی خانه خود استفاده کنید. به عنوان یک هشدار، لازم است به شما بگوییم که در این مورد از رنگ سفید استفاده نکنید؛ زیرا این رنگ هرچند که بر فضا می افزاید ، اما باز نمی تواند به اندازه رنگ های تینت (مایه های روشن از یک رنگ ) موثر واقع شود.

۲- تاحد امکان سعی کنید به جای رنگ های ساده که اسم آنها تک کلمه ای است ، از رنگ های ترکیبی که اسمی دو قسمتی دارند و نوع آنها کاملا در اسمشان توصیف شده است ، استفاده کنید. در این صورت دکوراسیون خانه شما حرفه ای تر و منحصر به فرد به نظر خواهد رسید، برای مثال سبز جنگلی یا سفید پوست تخم مرغی

۳- در آشپزخانه خود با کمک رنگ قرمز ایجاد اشتها کنید: نشان داده شده است که قرمز در اکثر افراد ایجاد اشتها می کند و این یکی ازمهم ترین دلایلی است که اغلب رستوران ها از رنگ قرمز در قسمت های زیادی از دکوراسیون خود استفاده می کنند.از این رو توصیه می کنیم برای افزایش اشتهای فرزندان واعضای خانواده خود از رنگ قرمز در درکوراسیون آشپزخانه تان استفاده کنید؛ این رنگ را می توانید مثلا با کرکره پنجره و کابینت های بژ هماهنگ سازید.

۴- رنگ آمیزی سالن انتظار و ورودی خانه را به نحوی با رنگ آمیزی دکوراسیون خارجی و داخلی خانه هماهنگ کنید؛ یکی از بهترین راه ها برای اینکه به میهمانان شما احساس شگفتی دست دهد ، این است که برای رنگ دکوراسیون ورودی خانه خود ، رنگ اصلی دکوراسیون خارجی منزل را با رنگ اصلی دکوراسیون داخلی خانه خود بیامیزید یا مقداری از رنگ اصلی دکوراسیون خارجی خانه را در دکوراسیون ورودی تان قرار دهید، این کار می تواند تاثیر بسیار خوبی روی افراد در هنگام ورود داشته باشد.

۵- در زمستان خانه خود را با رنگ ها گرم کنید: با استفاده از رنگ های قرمز ، نارنجی و زرد در طراحی دکوراسیون داخلی خانه خود ، به خصوص در زمستان ، فضای خانه خود را گرم و صمیمی سازید و از میهمانان خود به گرمی استقبال کنید. اگر قصد فروش خانه تان را در زمستان دارید، حتما این نکته را مد نظر داشته باشید و به آن عمل کنید.

۶- فضای خانه را در تابستان با کمک رنگهای سرد خنک سازید.: در امتداد خطوط همان رنگ های گرم در پاییز ، رنگ های سرد به ویژه آبی می تواند خانه شما را در تابستان باطراوت ،خنک و تمیز نشان دهد.اگر در تابستان قصد انجام پروژه نقاشی خانه خود را دارید حتما استفاده از رنگ های سرد را در نظرداشته باشید.

۷- از رنگ هایی که از آنها خاطره دارید استفاده کنید: روان شناسان رنگ معتقدند که اگر افراد از رنگ هایی که آنها را یاد دوران کودکی شان می اندازد و از آنها خاطرات خوبی دارند در خانه به ویژه در آشپزخانه استفاده کنند، آن رنگ می تواند تداعی کننده خاطرات باشد و حال و هوا و احساس خوشایندی را برای آن فضا ایجاد کند.

اگر نمی توانید رنگهای موجود در خانه ای را که در دوران کودکی خود را در آن سپری کرده اید به یاد آورید بدانید که ترکیب قرمز و زرد می تواند ترکیب خوبی برای آشپزخانه شما باشد.

۸- از رنگ های آرامش بخش برای فضاهای استراحت استفاده کنید: رنگ های خنک و ملایم برای فضاهایی مثل اتاق خواب می تواند جوی راحت و تسکین دهنده ایجاد کند. برای چنین فضاهایی از طیف های مختلف رنگ آبی ،سبز و حتی بنفش برای به آرامش رسیدن خود استفاده کنید. اگر از این تکنیک استفاده می کنید باید بدانید هرچه رنگ انتخابی شما تیره تر باشد تاثیرش واضح تر خواهد بود.

۹- با ترکیب حالات مختلف ،اتاق ورزشی جسور داشته باشید: اگرچه ممکن است رنگ قرمز رنگی پرانرژی و مناسب برای اتاق ورزش به نظر برسد اما درواقع استفاده از مقدار زیادی رنگ قرمز در اتاق ورزش می توان بیش ازحد فضا را گرم و آزار دهنده کند.توصیه می کنیم برای رنگ آمیزی دیوارهای اتاق ورزش ،از ترکیبی متعادل مانند ترکیب زرد و آبی استفاده کنید.همچنین اگر تمایل به داشتن فضایی خنک و تسکین دهنده در اتاق ورزش دارید ترکیب سبز – آبی می تواند گزینه مناسبی برای شما باشد.

۱۰- اگر فشار خون بالا دارید رنگ قرمز را ازخود دور نگه دارید: گرچه قرمز در دکوراسیون آشپزخانه سبب افزایش اشتها می شود اما طیف های تیره تر آن سبب افزایش فشار خون نیز خواهد شد. به افرادی که دچار مرض فشار خون هستند استفاده از این رنگ به ویژه طیف های تیره آن توصیه نمی شود.چنین افرادی اگر علاقه زیادی به رنگ قرمز دارند بهتراست کمتر از طیف های روشن تر آن استفاده کنند.

۱۱- با استفاده از رنگی آشنا در سرویس بهداشتی ، خود را دوست داشتنی تر ببینید: توجه کنید که اگر رنگی وجود دارد که تمایل زیادی دارید اکثر لباس های خود را به آن رنگ بخرید، توصیه می کنیم ازهمان رنگ نیز برای سرویس بهداشتی استفاده کنید؛یا اگر از رنگی متنفرید هیچ لباسی به آن رنگ برتن کنید،هرگز از آن برای دکوراسیون سرویس بهداشتی نیز استفاده نکنید.مسلما شما انتظار دارید زمانی که در آینه سرویس بهداشتی به خود نگاه می کنید احساس خوبی به شما دست دهد و رنگی که در زمینه تصویر شما در آینه خودنمایی می کند ،می تواند بسیار در این احساس نقش داشته باشد.

۱۲- تمرکز در اتاق کار با رنگ سبز: رنگ سبز در دکوراسیون اتاق کار سبب می شود تمرکز شما بر کاری که انجام می دهید چندین برابر شود ودرنتیجه با سرعت بیشتری کار خود را به اتمام می رسانید و می توانید دقایق بیشتری را در کنار اعضای خانواده خود سپری کنید.دیوارها را با سبز ملایم رنگ آمیزی کنید و رنگ های هماهنگ دیگری را نیز در درکوراسیون جای دهید. مراقب باشید که با استفاده بیش ازحد از طیف های رنگ سبز،اتاق کار خود را به جنگل تبدیل نکیند.

۱۳- از رنگ اراغوانی محتاطانه استفاده کنید: اگرچه رنگ بنفش و ارغوانی سمبل سلامت و احساسات عاشقانه است ،اما از این رنگ به مقدار زیادی درطبیعت مشاهده نمی شود وتنها جنبه دکوراتیو و هنری دارد. اگر شما واقعابه وجود این رنگ در دکوراسیون خود تمایل دارید،تنها مقداری از آن را در کنار رنگ های طبیعی قوی مانند زرد و سبز استفاده کنید.

۱۴- برای ایجاد جلوه ای طبیعی در خانه ، از رنگ قهوه ای استفاده کنید: اگر جلوه چوب یا چرم رادوست دارید و می خواهید دکوراسیون خانه شما جلوه ای طبیعی داشته باشد از رنگ قهوه ای در دکوراسیون خانه تان استفاده کنید.البته رنگ قهوه ای ممکن است در برخی از افراد ایجاد افسردگی کند.

۱۵- رنگ مشکی تنها برای اتاق نوجوان مناسب نیست : شما می توانید در صورت تمایل از رنگ مشکی در کنار سفید برای هرفضایی درخانه استفاده کنید. تنها مشکل استفاده از رنگ سیاه در دکوراسیون این است که سبب می شود فضا تنگ تر به نظر رسد. یکی از ایده های زیبا برای دکوراسیون اتاق خواب با رنگ سیاه این است که سقف اتاق را با رنگ مشکی رنگ آمیزی کنید و از نور پردازی ستاره ای روی سقف استفاده کنید . در این صورت دکوراسیونی با زمینه و موضوع شب دراتاق خواهید داشت .

۱۶- استفاده از رنگ صورتی برای رسیدن به آرامش در اتاق مدیتیشن : اگر شما به اندازه کافی خوش شانس هستید که می توانید در خانه خود فضایی جداگانه را به اتاق مدیتیشن یا تمرکز اختصاص دهید،باید بگوییم بهترین و مناسب ترین رنگ برای این فضا رنگ صورتی است . اغلب باشگاه های ورزشی از این رنگ در رخت کن خود استفاده می کنند تا کمبود انرژی افرادی که پس از ورزش برای تعویض لباس به آن جا می روند جبران شود و آرام بگیرند.

۱۷- رنگ زرد،رنگ خوش بینی و نشاط : زرد رنگ خورشید است و می تواند فضا را به محیطی آفتابی و گرم تبدیل کند و همانطور که می توانید حدس بزنید، می توانید رنگ بسیار مناسبی برای اتاق آفتاب باشد . توصیه می کنیم از رنگ زرد حتما در دکوراسیون فضای ورودی خانه تان استفاده کنید تا استقبالی گرم از میهمانان شما به عمل آید و آنها بتوانند دیدی روشن و مثبت به خانه شما پیدا کنند.

۱۸- چرا اغلب وسایل حمام و سرویس بهداشتی سفیداست: سفید نه تنها نماد تمیزی و پاکیزگی است ،بلکه نظافت و تمیزکردن وسایل وعناصری که رنگ سفید دارند نیز بسیار آسان تر است .رنگ سفید هر گونه کثیفی را به سرعت نشان می دهد و شما می توانید آن را بدون ترس از بین رفتن رنگ وسیله بشویید و از بین ببرید و همواره سرویس بهداشتی تمیز و درخشانی داشته باشید.

۱۹- زمانی که از همه جا ناامید شدید به طبیعت بنگرید: هنگامی که برای نقاشی خانه خود از روان شناسی رنگ ها استفاده می کنید به یاد طبیعت باشید و از آن الهام بگیرید.رنگ های موجود در طبیعت می تواند بهترین راهنما برای انتخاب رنگ ها در دکوراسیوان داخلی برای شما باشد.

۲۰- برای اتاق بیمار یا کودک مبتلا به آسم روی رنگ نارنجی حساب کنید: رنگ نارنجی می تواند سبب بهبود عملکرد ریه و افزایش انرژی شود. نارنجی ملایم برای کسانی که دوره نقاهت بعداز بیماری را می گذرانند یا دچار مشکلات ریوی هستند می تواند بسیار مفید باشد.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


مدلهای جدید جواهرات با طرح قلب

سه شنبه 16 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

مجموعه  جواهر فوق العاده زیبا و دیدنی با طرح قلب



منبع:
http://www.zibaro.com

   


عکس جدید الناز شاکر دوست و محسن یگانه و شهاب رمضان و مازیار فلاحی



منبع:
http://www.zibaro.com

   


زمین لرزه ای به بزرگی ۹٫۵ در مقیاس ریشتر در شمال شیلی رخ داد.

واحد مرکزی خبر: به نقل ازخبرگزاری فرانسه، زمین لرزه ای به بزرگی تقریبی ۹٫۵در مقیاس ریشتر در ساعت شش و۵۹ دقیقه بامداد به وقت محلی در شیلی روی داد که مرکز آن ۱۳۵ کیلومتری شمال شرق شهر «ایکوئیکه» در شمال شرقی این کشور بود.

از تعداد تلفات یا میزان خسارات این زمین لرزه گزارشی مخابره نشده است.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


فیس‌بوک صفحه فلسطین را بست

دوشنبه 15 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

فعالان اینترنتی در پی اقدام مسئولان شبکه اجتماعی فیس بوک در بستن صفحه “انتفاضه سوم فلسطین” که قریب به نیم میلیون عضو داشت، خواستار تحریم آن شدند.

مهر: فعالان شبکه در نظر دارند در واکنش به اقدام اخیر فیس‌بوک در بستن صفحه موسوم به انتفاضه سوم فلسطین در روز ۱۵ می آتی این شبکه اجتماعی را تحریم کنند.

این صفحه ایجاد شده توسط یک فعال فلسطینی اخیرا با عنوان انتفاضه علیه رژیم صهیونیستی، فساد و پایان اختلافات گروههای فلسطینی ایجاد شده بود که در عرض یک ماه قریب به نیم میلیون عضو و هوادار پیدا کرد.

اما مقامات فیسبوک در پی اعتراض وزیر امور رسانه رژیم صهیونیستی این صفحه را به طور کامل بستند تا دسترسی مخاطبان به آن غیر ممکن شود.

از سوی دیگر؛ موسس این صفحه در فیسبوک از عزم خود برای راه اندازی صفحه ای جدید با همین عنوان در روزهای آتی خبر داد. وی تاکید کرد مقامات فیسبوک قبل از بستن کامل صفحه انتفاضه فلسطین اقدامات دیگری نیز انجام دادند. از جمله اینکه با دست کاری در تنظیمات صفحه ام تعداد بازدید کنندگان را از ۳۴ هزار نفر در روز به یک تا دو هزار نفر می رساندند.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


بمب جنسی برای تحریک سربازان !!

دوشنبه 15 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

در صورت استفاده از این بمب نظم آرایشی نیروهای دشمن از هم گسیخته شده و سربازان دشمن به دلیل تحریک جنسی فوق العاده با …

بمب جنسی نیز یکی دیگر از سلاح های ممنوعه ای است که گزارش ها و اطلاعاتی درباره تحقیقات پنتاگون در زمینه ساخت آن به بیرون درز کرده است.

بر اساس این گزارش ها پیشنهاد ساخت این بمب از سوی پژوهشکده اوهایوی نیروی هوایی آمریکا ارایه شده است. گفته می شود این بمب حاوی مواد شیمیایی تحریک‌کننده نیروی جنسی سربازان دشمن می‌باشد.

در صورت استفاده از این بمب نظم آرایشی نیروهای دشمن از هم گسیخته شده و سربازان دشمن به دلیل تحریک جنسی فوق العاده با همرزمان شان مشغول رابطه جنسی می شوند!

در سال ۲۰۰۵ میلادی، شبکه بی‌بی‌سی بریتانیا برای نخستین بار گزارشی از تحقیقات راجع به ساخت این بمب ارایه داد ، اما همان گونه که در دیگر سلاح های ممنوعه و مخفی نیز وجود دارد ، ساخت این بمب نیز تا کنون از سوی هیچ مرجع رسمی تایید نشده است.

… و ای کاش انسان به جای ساخت سلاح های عجیب و غریب ، درخت دوستی می نشاند

.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


اب ، سـالاد ، غـذا

دوشنبه 15 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

اینکه به امیرحسین صبا گفته‌اید اول یک لیوان آب، بعد سالاد و بعد غذایش را بخورد، یک قانون کلی است که به همه توصیه می‌کنید یا نه؟

سلامت: آقای دکتر! امیرحسین صبا دلایل زیادی را برای چاق شدنش عنوان کرد. به نظر شما مهم‌ترین دلیل بالا رفتن وزنش چه بوده است؟

من فکر می‌کنم که وسواس فکری عمده‌ترین علت اضافه ‌وزن شدید او بوده. همان‌طور که خودش هم گفت، او در مواقع ناراحتی و عصبانیت برای رسیدن به آرامش به غذا پناه می‌برده که عادت بسیار غلطی است.

سلامت: این وسواس فکری، اختلالی در روند کار درمانی شما ایجاد نکرد؟

چرا. او در نوبت اول که پیش من آمد، توانست خیلی خوب و راحت،‌ هفته‌ای ۱ کیلو از وزنش را کم کند اما در نوبت دوم و پس از مدت زمانی که برای استراحت به او دادم، مثل نوبت اول وزن کم نکرد و خودش مدعی بود که غذایش زیاد نشده و حتما متابولیسم بدنش مشکل دارد. ما متابولیسم بدن او را چک کردیم و دیدیم نرمال است و به این نتیجه رسیدیم که وسواس فکری دوباره به سراغش آمده. به همین خاطر، دلایل فراوان و مهمی را که باید به خاطر آنها وزنش را پایین می‌آورد، به او گوشزد کردیم و گفتیم که اگر نتواند با این مشکل کنار بیاید، باید به روان‌پزشک مراجعه کند.

سلامت: چه ضرورتی داشت که وزن امیرحسین پایین بیاید؟

خب، او کبد چرب داشت و مهم‌تر از همه، سابقه خانوادگی ابتلا به دیابت. اگر وزنش را پایین نمی‌آورد، قطعا در آینده‌ای نزدیک در صف بیماران کبدی و دیابتی قرار می‌‌گرفت.

سلامت: این استراحتی که هر چند ماه یک‌‌بار بین رژیم به بیمارانتان می‌دهید، به چه علت است؟

بعد از یک دوره چندماهه که بیمار رژیم می‌گیرد، متابولیسم بدنش پایین می‌آید و دیگر نمی‌تواند مانند ماه‌ها و هفته‌های اول، وزن کم کند در نتیجه فکر می‌کند که در راه کاهش وزن شکست خورده و شاید دیگر رژیمش را ادامه ندهد اما وقتی که ما یک استراحت چند هفته‌ای را بین رژیم غذایی بیمار قرار می‌دهیم و او را در غذا خوردن آزاد می‌گذاریم، دیگر اختلالی در کارکرد متابولیسم بدن او ایجاد نمی‌شود و او می‌تواند روند کاهش وزنش را به خوبی دنبال کند.

سلامت: این باعث برگشت وزن نمی‌شود؟

نه! چون فرد خودش می‌داند که در مسیر کاهش وزن قرار دارد و به راحتی دست از هدفش نمی‌کشد و در ضمن، بعد از مدتی رژیم،‌ اصلا نمی‌تواند مثل سابق پرخوری کند.

سلامت: امیرحسین، یکی از دلایل بالا بودن وزنش را این می‌داند که از کودکی اگر سر سفره،‌ میلی هم به غذا نداشته، مادرش مثل خیلی از مادران ایرانی او را مجبور می‌کرده که غذا بخورد. آیا این دلسوزی مادران به ضرر بچه‌هایشان نیست؟!

خب، بله؛ یکی از فرهنگ‌های رایج اما غلط ما این است که بچه‌های چاق را بیشتر می‌پسندیم و فکر می‌کنیم بچه هرچه چاق‌تر باشد، سالم‌تر است. به همین خاطر هم شما هیچ وقت روی جلد مجله‌ای، عکس یک بچه لاغر را نمی‌بینید. خیلی از ما حتی به باورهایمان هم یقین نداریم. مثلا از طرفی معتقدیم که باید اضافه وزن نداشته باشیم تا سالم بمانیم و از طرف دیگر دوست نداریم بچه‌هایمان لاغر باشند. به همین خاطر، از کودکی اینقدر آنها را مجبور به غذا خوردن می‌کنیم تا دچار اضافه وزن کودکی شوند و این مشکل تا بزرگسالی دست از سرشان برندارد.

سلامت: پس اگر مادری بخواهد از سلامت رشد فرزندش مطمئن شود، باید چه کار کند؟

کافی است تحت‌نظر متخصص کودکان، منحنی رشد فرزندش را بررسی کند و اگر آن متخصص تشخیص داد که فرزندش لاغر است یا سوءتغذیه دارد، آن وقت به فکر چاره بیفتد!

سلامت: آقای صبا و پسرشان می‌گویند که مانند خیلی از ما ایرانی‌ها عادت دارند برنج شان را با نان بخورند. این عادت، غلط است؟

نمی‌توان گفت که این عادت، اشتباه است چون بالاخره هرکسی دوست دارد غذایش را یک‌جوری بخورد. اما کسانی که عادت دارند برنجشان را با نان میل کنند باید حواس‌شان باشد که این ۲ ماده غذایی، از یک جنس هستند و باید حتماً کالری نانی که می‌خورند را هم در رژیم روزانه‌شان محاسبه کنند و نان را به عنوان چاشنی برنج به شمار نیاورند. ما حتی می‌گوییم اگر شما در طول رژیم از مواد خوب و مفیدی مانند روغن زیتون هم برای رفع یبوست استفاده می‌کنید، باید کالری آن را در نظر داشته باشید تا دچار اضافه وزن نشوید.

سلامت: آقای صبا می‌گویند که دیابتشان با کاهش وزنشان کاملا کنترل شده. آیا تمام دیابتی‌های چاق می‌توانند با کم کردن وزن بر بیماری خود غلبه کنند؟

ببینید؛ افراد چاقی که دیابت نوع ۲ دارند و نمی‌خواهند که کارشان به دیابت نوع ۱ و انسولین برسد، باید وزنشان را پایین بیاورند. ما نمی‌گوییم که یک‌دفعه از ۱۲۰ کیلو برسند به ۷۰ کیلو، بلکه منظورمان این است که مانند علی صبا،‌ به تدریج و پله‌پله وزنشان را پایین بیاورند. خیلی‌ها فکر می‌کنند که ۴۰ کیلو کاهش وزن برای یک فرد ۶۰ ساله زیاد و خطرناک است؛ در صورتی‌که اگر کاهش وزن به طور اصولی صورت بگیرد مشکل‌ساز نخواهد شد. این تزریق انسولین و ابتلا به عوارض دیابت است که برای یک فرد ۶۰ ساله خطر دارد، نه کاهش وزن!

سلامت: ظاهرا چربی خون آقای صبا هم بالا بوده. آیا کنترل کامل چربی خون هم با رژیم غذایی میسر است؟

اقدام اولیه برای افرادی مانند آقای صبا که خانوادگی غذاهای چرب می‌خوردند، اصلاح الگوی تغذیه‌ است. سپس اگر چربی خون ایشان و امثال او به تنهایی و با رژیم غذایی کنترل نشد باید از داروهای مناسب هم در کنار رژیم استفاده کرد.

سلامت: اینکه به امیرحسین صبا گفته‌اید اول یک لیوان آب، بعد سالاد و بعد غذایش را بخورد، یک قانون کلی است که به همه توصیه می‌کنید یا نه؟

نه! معده امیرحسین، خیلی گشاد شده بود و او نمی‌توانست تا کاملا سیر نشده، از سر سفره غذا بلند شود. بنابراین من این توصیه را به او کردم که حداقل حجمی از معده‌اش با خوراکی های کم‌کالری، پیش از صرف غذا پر شود.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


محسن یگانه می ​گوید که زیاد اهل آرزو کردن نیست اما وقتی می‌ خواهد یک کاری را شروع کند ، بدترین حالت آن را در نظر می ​گیرد…

به گزارش خبر آنلاین ، در سالی که تعداد کنسرت‌ های پاپ و آلبوم‌ های منتشر شده در بازار موسیقی ، پیشرفت قابل توجهی را در مقایسه با همه سال‌ های بعد از انقلاب به خود دید ، «رگ خواب» با صدای محسن یگانه منتشر شد و با استقبال زیاد مخاطبانش مواجه شد.

مجله زندگی ایده‌ آل در شماره نوروزی خود گفت و گویی با این خواننده پاپ انجام داده که بخش‌ هایی از آن را می‌ خوانید.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


مناظر زیبای طبیعت

یکشنبه 14 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

ی چهارم و زیبای عکس های طبیعت که مخصوص پست زمینه ویندوز ویستا انتخاب و جمع آوری شده است که می توانید در ویندوز های دیگر نیز مورد استفاده قرار بدید که امید است از این تصاویر زیبا لذت ببرید.

 



منبع:
http://www.zibaro.com

   


داستان زیباترین قلب

یکشنبه 14 فروردین 1390 نویسنده: عبداله حسینی |

قلب

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست. مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه هایی دندانه دندانه در آن دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آن را پر نکرده بود.مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می ‌گفتند که چطور او ادعا می کند که زیباترین قلب را دارد!!!

مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتما شوخی می کنی! قلب خود را با قلب من مقایسه کن. قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است.

پیر مرد گفت:درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ ای بخشیده شده قرار داده ام،اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند، چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آور هستند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی باز گردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند، پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیر مرد آن را گرفت و در گوشه ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد. دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود، زیرا که عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود

.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


مردم روز سیزدهم فروردین مصادف با روز طبیعت را با شادابی و طراوت بهار در دامن طبیعت گذراندند.



منبع:
http://www.zibaro.com

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :